آشغالی به اسم انساننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
و تو .....
چه داشتی جز فریب؟؟؟؟؟به چه دلخوشی؟؟؟؟به بازنده خواندن من؟؟به بردن خودت؟؟؟
حیف
حیف اشک هایم که برای موجود پلیدی همچو تو ریخت........دیر امدی.....
میدانستم امروز تو دیروز من است با چشمانی گریان و التماسی برای بازگشتم
مرا به یاد داری؟؟؟التماست میکردم که به سخنانم گوش کنی.....تنها بگذاری گناه نکرده ام را بدانم ...این
کوچکترین حق من بود که بدانم کسی که تمام وجودم بود چرا از من رنجیده و مرا نمیخواهد
حداقل من بزای قبول نکردنت دلیل دارم ... دلیلم دلم است ...تو انرا شکستی و من نمیدانستم تکه
هایش کجاست تا به هم پیوند بزنم ...رفتنت خمپاره ای بود در قلبم که چنان قلبم را متلاشی ساخت که
سالهاست به هم پیوندش میزنم ولی باز هم ناقص است!
من مورچه ای را مسخره کردم که سالها عاشق یک تفاله چایی بود ولی خودم را فراموش
کردم که سالها عاشق اشغالی به اسم آدم بود....
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۱/۲۲ ساعت 10:45 PM توسط یه قلب خونی
|