مرا به اوج میبری و بعد با سرمیکوبی به زمین!
و دوباره به اوج میبری و دوباره منم و خاک و حقارت و نیستی ...
و دوباره و دوباره و دوباره .......! از انتظار خسته شدم! وقتش نیست که دیگر نباشی؟
مرا به اوج میبری و بعد با سرمیکوبی به زمین!
و دوباره به اوج میبری و دوباره منم و خاک و حقارت و نیستی ...
و دوباره و دوباره و دوباره .......! از انتظار خسته شدم! وقتش نیست که دیگر نباشی؟
درد دارد
وقتی چیزی را کسر میکنی
که با وجودت جمع زده ای .
////////////////////////////////////////////////////
+ گاهی به خودم میگم کاش می شد عوض شد،حتی به قیمت عوضی شدن
تنها شادی زندگی من این است
که هیچ کس نمی داند تا
چه اندازه
غمگینم
.
این روزا اگه دلگیر باشی
سَگت شرف داره به
اونی که
دِلش گیِرِ ِ!
(دوستت دارم...
پرانتز را نبستم بگذار این حقیقت تا همیشه جریان داشته باشد
رفت و آمد درست است یا آمد و رفت؟؟؟؟؟
تو رفتی که بیایی یا آمدی که بروی؟

آهای با توام! نفس تنگی بهانه است! دلت کجا گیر کرده؟؟؟
+ کاشکی امشب مثه عشق های تو کوتاه میشد!
چه داشتی جز فریب؟؟؟؟؟به چه دلخوشی؟؟؟؟به بازنده خواندن من؟؟به بردن خودت؟؟؟
حیف
حیف اشک هایم که برای موجود پلیدی همچو تو ریخت........دیر امدی.....
میدانستم امروز تو دیروز من است با چشمانی گریان و التماسی برای بازگشتم
مرا به یاد داری؟؟؟التماست میکردم که به سخنانم گوش کنی.....تنها بگذاری گناه نکرده ام را بدانم ...این
کوچکترین حق من بود که بدانم کسی که تمام وجودم بود چرا از من رنجیده و مرا نمیخواهد
حداقل من بزای قبول نکردنت دلیل دارم ... دلیلم دلم است ...تو انرا شکستی و من نمیدانستم تکه
هایش کجاست تا به هم پیوند بزنم ...رفتنت خمپاره ای بود در قلبم که چنان قلبم را متلاشی ساخت که
سالهاست به هم پیوندش میزنم ولی باز هم ناقص است!
من مورچه ای را مسخره کردم که سالها عاشق یک تفاله چایی بود ولی خودم را فراموش
کردم که سالها عاشق اشغالی به اسم آدم بود....
دیدی همه اش دروغ بود!چیزی که اصلا واقعیت ندارد ...تو باور کردی؟
نه....معلوم است که نه!!!!!
معلوم است که باور نکردی....چون چیزی است که هرگز نمیتوانی با حقیقت تطبیق دهی!
چون تو واقعیت را عمری ساخته ای و حالا نمیتوانی به راحتی خرابش کنی!!!! زور است !!!! نه؟
آن هم در یک شب؟؟؟؟ پس من
پس من
پس من رفتنت را
چگونه
باور کنمممم
؟
قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم !
با من ازدواج میکنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر سادهای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشهای کنار جعبهاش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانههای اشک کاشت