عجب شب ویران کننده ایست امشب

کجایی یار قدیمیه من؟ فکر هیچ نباش ... دست تو که در دستان او گرم شود اگر دست های من از سرما یخ بزنند خیالی نیست....

در و دیوار خانه میخواهند جانم را بگیرند خانه را ترک میگویم و به زیر باران می آیم ... نه اینجا هم خوب نیست باران بوی خاطرات را میدهد و نه تنها غم را ز دلم پاک نمیکند بلکه بیشتر هم به ان می افزاید

نه نمیشوووووووووووووووووووووود فریاد میزنم

نمیخواهم

نمیشود

..........................فراموش کردنت سخت است سخت... نفسم زیر باران بند می آید به نفس نفس می افتم گریه ام امشب به اوج خود رسیده هق هق کنان روی زمین مینشینم

خدااااااااااااااااااا خدااااااااااااااااااااااااااا تا تو هستی چرا عشق به خلق تو باشد؟ چرا عشقش را به دلم انداخته ای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کافی نیست؟؟؟؟ فراق او مرا اسکلت کرد.....یک مرده ی به تمام معنا اما متحرک......کافیست ..... خداااااااااااااااا جوابم بده......من تو را میخاهم نه او را او رفت تا بفهمم چه قدر با تو بودن خوب است.....خدای عزیزم خدای خوبم تمام هستی من.....

دستم را بگییییییییییییییییییر تو را میخواهم تو راااااااااااااااااااااااااا.....

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دست تو کجا و دست او کجاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدای من

منرا ببین میشناسیم؟؟؟؟؟؟؟؟ همان ادم قبلیم که جز تو نمیشناخت.....چه با خود کردم؟ چه با من کردی؟؟؟؟؟ چه با من کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا

خدا

خسته ام......دلم برای یک عبادت خالصانه با تو تنگ شده با تو ئی که نفسهایم وابسته به اراده ی توست

خدااااااااااااااااااا نبودی و فهمیدم چه شدم باشو بفهمانم با تو چه خواهم شد