نوشته های فیلتر نشده ی یه عاشق!
امروز زمانی که داشتم دفتر خاطراتمان را ورق میزدم به این موضوع پی بردم که تو حماسه افریدی با انکه جز حرفهای نیش دارت چیزی در دستانت نبود!ومن چه ساده باختم!بیا کمی بیاندیشیم ایا انکه دستانت را از میان دستانم ربود مثل من بود؟مگر او چه چیز داشت که من نداشتم؟به جز انکه جز من کسی نبود که برای اشک هایت اشک بریزد و برای شادیت از ته قلبش طلب دوام داشته باشد؟
باید اعتراف کنم هنوز هم دوستت دارم مانند گذشته!واز تو لحظه ای نرنجیدم
حتی زمانی که گفتی از تو بریدم ! ان زمان را به یاد داری؟دستت در دستان یخ زده ی من بود ارام زیر گوشم گفتی متاسفم دیگر حسی به تو در وجودم احساس نمیکنم ! بی انکه بپرسم چرا گذاشتم تا بروی اما مطمئنم از خودت پرسیدی چگونه اینقدر راحت دل کند؟حال جوابش را میگویم!عشق من لمس گرمی دستانت بهترین لذت ها را بر من ارزانی میداشت وهوش را از سرم میبرد و من ان لحظه نمی فهمیدم که چه میگفتی تنها زمانی که رفتی فهمیدم چه شد!هر چه فریاد زدم نشنیدی .... اه....چه میشود کرد من سعی داشتم تا با ناخن یخ های قلبت را بتراشم اما افسوس که برای رسیدن به ابهای دل تو چیزی بیشتر از ناخن نیاز بود!!!!!!هنوز هم دوستت دارم! ![]()
