باز با من سخن از عشق بگو
ای سراپا همه خوبی و وفا
بخدا محتاجم
من چو ماهی که ز دریا دور است
موج امید و وفا میخواهم


من تو را میخواهم


من چو گل که به اشک ولبخند سحر محتاج ست
به تو روشنگر جان محتاجم
به تو همچون خورشید
و به هر قصه عشق که بگویی با دل
چو هوا محتاجم

به تو چون سرو بلند
که بر آن ساقه ی نازک نیلوفر پیچد
تارهایی ز وفا می پیچم
با تو می مانم در باغ وجود
با تو میمیرم ای بود ونبود
من به تو محتاجم
من به تو محتاجم